برای اولین بار راهی نمایشگاه کتاب شدم. بیست و دومین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران.
بعد از پیاده شدن از قطار و سوار شدن بر مترو احساس راحتی کرده و به دست اندر کاران پروژه احداث مترو دست مریضاد گفتم.
اما همین طور که ایستگاه به ایستگاه به مصلا- مکان برگذاری نمایشگاه- نزدیک می شدم، از آن احساس خوب کاسته می شد و در زیر فشاری که از طرف مسافران مترو و از جوانب مختلف به من وارد می شد احساس خفگی می کردم.
با تکیه بر اندک تنفسی که می توانستم بکنم، مردمی را می دیدم که دیوانه وار وارد مترو می شوند و سعی داشتند به هر قیمتی خود را در مترو جای دهند. حتی در بعضی از ایستگاهها به علت نبود جا، افرادی دورخیز کرده و به درون جمعیت شیرجه می رفتند. نمی دانستم از تعجب شاخ در بیاورم یا به حال فرهنگ مردم بگریم یا به حال بدبختی و اجبارشان یا به حال مسئولین یا به حال خودم یا.....؟
بگذریم.... به هر ترتیبی به مصلا رسیدم و از سالن کتب دانشگاهی شروع کردم، اما بعد از قدری قدم زدن در راهروها و بین غرفه ها باز همان احساس خفگی به من دست داد و این بار هم باز همان افراد، با همان حالات و من با همان درماندگی قبلی...
در مدت چند روزی که به بازدید از نمایشگاه مشغول بودم، دو موضوع متناقض مدام ذهن مرا به خود مشغول کرده بود:
از طرفی سالن ها و راهروهای نمایشگاه چنان شلوغ بود که به سختی می توانستم کتابها را به خوبی مشاهده و انتخاب کنم. موج جمعیت و سر و دست و پاهایی که به اقصی نقاط بدن من برخورد می کرد مرا به حرکت وا می داشت.!!
از طرف دیگر سرانه مطالعه در کشور ما بطور متوسط روزانه هشت دقیقه ذکر می شود!!!
به نظر شما این دو موضوع متناقض نیستند؟